میم مثل مادر

سه سال پش در چنین ساعاتی خدا باز مهربانی کرد و صدای کودکی در هستی پیچید
خدا را شکر که این کودک قسمت من بود و جایگزین همه ی نداشته هایم گشت
آن وقت من مادر شدم و او دلبند من
خدایم ! بی نهایت سپاسگذارم
کودکم ! تولدت مبارک مادر جان
خدایم ! کودکم را به خودت می سپارم او را همیشه نگهبان باش
پروردگارم ! شادی و آرامش حق کودکان ماست آنها را مشمول این نعمت بزرگ قرار ده
کودکم ! نعمت زندگی لطفی بی پایان است از سوی خدا ، قدرش را بدان و از کودکیت لذت ببر

در آشپزخانه ایم با حالت تعجب می گوید مامانی بو میاد می گم بوی چی مادر ؟ میگه بوی اطراف!
کمی احساس درد دارم که ضحا می فهمه میگه چی شده مامان میگم :یه کم دلم درد می کنه خیلی محکم و قاطع می گه : مگه نگفتم مایعات زیادی نخور!!!
به همراه بچه ها به اردویی دو روزه رفتم و مجبور شدم برای اولین بار یک شب کنارش نباشم بعد از برگشت در حالیکه داره عکس و فیلمهای اردو رو میبینه میگه:آخه کی گفت شما با بچه ها بری اردو پس من چی؟؟
عاشق برنامه ی مشاعره ی شبکه ی آموزش هستند بانوی ما ، علی الخصوص اگه مشاعره کنندگان کودک و نوجوان باشند . در حالیکه یکی از برنامه ها را با اشتیاق می بینه رو به من می کنه و میگه مامان ببین منم بلدم شعر بخونم ... وبا صدای کشدار و پر احساس میگه: ای نام تو بهترین سراغا... بی نام تو نامه کی کنم باز... هم نامه ی نابموده دانی ...از جلمت خود نهاییم ده ...با نور خود آشناهیم ده...
در مغازه ی عینک فروشی هستیم من و پدرش مشغول انتخاب قاب عینک و ضحا مبهوت نگاه دخترکی که همنامش است که می شنوم می گوید : چند سالته؟ دخترک مات و مبهوت نگاهش می کند ضحا: من سه سالمه ... دخترک بدو بدو کنان سنش را از مادرش می پرسد و می گوید : منم سه سالمه... ضحا باز در حالیکه غرق در چهره ی دخترک شده می گوید تو منو خیلی دوست داری مگه نه؟؟ دخترک با تعجب : نه...ضحا: !!!!!!
در آشپزخانه ایم که درخواست کمپوت آناناس می کنه از یخچال بیرون می آورم ... در حالیکه با ولع خاصی به ظرف آناناس نگاه می کند می گوید : آخه می دونی مامان آناناس منو خیلی دوست داره!
تل سرش را به سر من زده و با عشوه ی دخترانه اش می گوید : مثل گل شدی ... مثل ماه شدی عزیزم...
از کارش ناراحتم نگاهم را به سمت دیگری می برم در حالیکه سعی می کند دلم را به دست بیاورد می گوید: من که دوست دارم ...تو که گل رز من هستی ... تو که چشم و چراغمی تو...
در راستای خصلت تشکر کردن در تمامی موارد از جمله بعد از خوردن غذا یا خریدن شی ء و خوراکی مورد علاقه اش ... به اتفاق ضحا و پسر خاله اش در پارکیم برایشان بستنی خریدم بستنی به نیمه رسیده که شروع می کند به تشکر کردن که مامان دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود ... بعد نگاهی به پسر خاله اش می اندازد که مشغول لیسیدن بستنی است با تعجب : علیرضا به مامانم بگو دست درد نکنه !!!
این روزها بسیاری از افعال را معکوس استفاده میکنه مثلا می خوام عقب بشینم زمانیکه هوس میکنه موقع رانندگی کنار من بشینه... این شلوار گشاده زمانیکه از تنگ بودن شلوارش شاکیه... تلوزیونو زیادش کن وقتی از بلند بودن صدای تلوزیون ناراحته...
کنار پدرش نشسته که ناگهان به پایش اشاره می کند و می گوید : پام گیج رفت!!!
مشغول تماشا کردن تلویزیونم ضحا هم از راه می رسد بعد از چند دقیقه تماشا و شنیدن مکالمه ی زن و مرد بازیگر فیلم می گوید : مامان اینا همدیگرو خیلی دوست دارن مگه نه؟!
در باغ وحشیم که به قفس طاووس می رسیم من رو به طاووس می گویم : طاووس جون پرتو باز کن ضحا جون پرای قشنگتو ببینه... از اونجا که طاوسش حرف گوش کن بود بعد از 30 ثانیه پرهاشو باز کرد ضحا که هیجان زده شده بود گفت : مامان عروس شد!
مشغول انجام کاری هستم که بی مقدمه و خیلی جدی می گوید : مامان من اصلا نمی خوام دکتر بشم !!!
در راستای استقلال طلبی های این روزها...از دست من ناراحت شده با جدیت رو به من می گوید : می دونی ! من اصلا خودمو دوست دارم ...
داریم عکسای نوروز را مرور می کنیم تا عکس ماهی عیدش را می بیند با لحن مادرانه ای می گوید : ببین این قبلا توی دل من بوده !
در پی کنسل شدن برنامه ی مهد کودک از سال 91... هر کسی سوال بپرسه ضحا مهد میره ؟ خودش سریع جواب خواهد داد : نه ! عفونت گوش داشته بیدم مامانم گفت دیگه مهد نرو...
20 روز مانده به تولدت و خودت هر روز یادآوریمان می کنی که داره تولدت میشه و همه می خوان بهت بگن تولدت مبارک...
پینوشت: عکس مربوط به فروردین امسال و دخترک در سرزمین کهن تخت جمشید

بوی اردیبهشت می آید
بوی آمدنت
نفسهایم را عمیق تر خواهم کشید
تا هوای تولدت به تمامی سلولهایم برسد
روشنی دلم
پینوشت: 35 ماهگیت سبز

ساعات پایانی سال 90 را پشت سر می گذاریم سالی که با همه ی تجربه های خوش و ناخوشش کوله باری از تجربه را برایم به ارمغان آورد
خاطراتش را زیر و رو می کنم ، بعضی هاشان با غباری از زمان کهنه تر به نظر می رسند و کمتر مهمند به زباله دان تاریخ می اندازم بعضی ها را مثل چینی بند زده ای به موزه ی ذهنم خواهم سپرد و بعضی را مانند تکه جواهری آویزه ی گوشم خواهم کرد .
خدا کند یادمان نرود که برای بعضی از همین آموخته ها چه بهای سنگینی پرداختیم خدا کند یادمان نرود دیگر این دقایق و ثانیه ها جایگزین ندارد خدا کند یادمان نرود خداوند با تمام عظمت و بزرگیش با یک نشانه ی کوچک مسیر زندگیمان را حتی در لحظاتی که از همه ی دنیا نا امیدی متحول می کند که او محول الحول و الاحوال است...
یادم باشد قدر همه ی انسانهایی که در روی این کره ی خاکی هستند را بدانم حتی آنهایی که دیدنشان یک لحظه هم به ذهنم خطور نکرده چون ممکن است یکیشان سالها بعد دقیقا در لحظاتی که فکرش را نمی کنی در مسیر زندگیت قرار گیرد و سرنوشتت را تغییر دهند...
یادم باشد که به شکرانه ی نعمت حیات هیچگاه از بندگان خدا و هستی بی مثالش غافل نشوم حتی اگر لبخند به چهره ی یک همکار مضطرب و عصبانی باشد و یا دست نوازش بر سر کودکانی که به هر دلیلی در حیاط مدرسه مثل امامزاده ای طوافت می کنند
یادم بماند هر چقدر هم که به ظاهر توانمند باشی و مورد تمجید دیگران باز هم ذره ی کوچکی هستی از مجموعه ای بزرگ که با قدرت مطلق خدا هستی گرفتی و در دل بندگان خدا محبوب شدی ...
یادم باشد قدر امانتهایی که در دستان نهادی را بدانم ...مهربانم....خدایم
یادم باشد که در این لحظات واپسین سال 34 ماهه شدی کودکم و این روزها از بهترین روزهای عمرم است وقتی نام کوچکم را با واژه ی جانم درهم می آمیزی و یا برای دوری از من و پدرت واژه ی دلتنگی را بر زبان می آوری ...وای که هزاران قند در دلم آب می کنی ...
پینوشت1: دخترکمان شاید دیگر بعد تعطیلات مهد را نبیند ...دلایلش بماند برای بعد
پینوشت2 : هفته ی اول تعطیلات شیرازیم اگر خدا بخواهد
توی آشپزخانه ام که صدایی کودکانه و پر انرژی مرا به سمت اتاق می کشاند:
خوب یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربون هیشکی نبود یک مامان بود یه نی نی داشت ، نی نیه همش گریه می کد اینجوری (و بعد شکلک و صدای گریه ی یه نوزاد) بعد مامانش بغلش کرد گفت: عزیزم گریه نکن من دوست دارم ، باباتم دوست داره ، خوب قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش رسید!!!
این روزها مهمترین بخش زندگی دخترک را خیال پردازیهایش پر کرده که بخش عمده اش با رویای تولدت گرفتن و عروس شدن و به جنگ شیر و پلنگ رفتن و سر و کله زدن با دوستان مهد کودکش سپری می شد مکالماتی که می خوانيد بخشی از این خیالپردازیهاست....
در حال خوردن عصرانه : مامانی مهرداد هم یه لیوان شیر می خواد و یه دونه کلوچه ...بهش بده
در حال رفتن به دستشویی: مامان مهدیار هم بیاد آخه اونم ج*ی*ش داره
در حال خوردن ناهار : مامان این لقمه رو شما زودتر بده آخه آناهیتا می خواد لقمه ی منو بخوره
در حال خواب : مامانی میشه مهدیار منم ! بخوابه آخه خوابش میاد
در حال پخش کردن کتابهای کتابخانه روی زمین : خوب حالا بچه ها بشینن می خوام کتابای پیش دبستانی ها ! رو بدم
در حال پخش کردن ظرف و ظروف از کابینت به روی زمین : خوب الان وقت ناهاره باید ناهار بچه ها رو بدم ...
من در حال کار خانه خودش در حال بازی : مامان می بینی این هستی توپولوی منه ( هستی دختر 9 ماه ی مهد که محبوب ضحاست و در مقابلش کلی احساس مادرانه دارد)
در حال بازیست بدو بدو می آید : مامان مامان آقا شیره و آقا پلنگه اومدن
در حال بازی : مامانی ببین سجاد داره منو دعوا می کنه!
من و پدرش نشسته ایم بدو بدو می آید ظرفی را که به خیالش کیک است به ما تعارف می کند و می گوید :حالا تولد منه ، یه دست و هورا و بعد یک ربع بیست دقیقه ای من و پدرش را مهمان و خود را صاحب مجلس و میاندار فرض می کند و ما را با کیک خیالی و شعر کودکانه مهمان می کند و البته که در مقابل چنین معرکه گیر پر انرژی نباید کم آورد و تا آخر مهمانی باید پر انرژی بود.
به کشوی لباسهای مامان سرکی کشیده و دامن چین چینی مامان را پوشیده بعد تکه پارچه ی توری را روی سرش انداخته که من عروسم ! حالا دست و هورا!
برای آوردنش به مهد رفتم یکی خاله ها که مسئول تحویل بچه هاست می گوید : دیشب تولد شما بوده ؟ می گویم نه ! می گوید ضحا با چنان آب و تابی گفت دیشب تولد مامانم بوده که ما همگی باورمان شد...
در جایی مهمانیم سرود حماسی مورد علاقه اش از تلوزیون پخش می شود " وطن با صدای سالار عقیلی " سریع بلند می شود به میانه میدان می آید و با صدای سرشار از انرژی می خواند : وطن ای هستی من(لطفا هستی رو با انرژی مضاعف بخوانید)
پینوشت1: دخترک 4 ماهیست به مهد می رود به غیر از یک هفته ای در ماه آذر که بهانه گیر شده بود و برای رفتن گریه می کرد بقیه ی روزها را با اشتیاق راهی شده...
پینوشت2: دخترک ما دو ماهیست که مستقل از پوشک روزها رو سپری می کند و یک ماهی است پوشک شبانه رو ترک کرده... اگر چه بر خلاف تصورم سه ماهی درگیر پروژه اش بودم...
دخترکم
مدتهاست که حضورم در این خانه ی مجازی کمرنگ شده و از شیرینیهای حضورت کمتر نوشته ام ولی نبودنم را دلیل بر بی توجهیم مگذار.
شاید لازم بود مادرت بیشتر با دنیای درون خودش خلوت کند شاید لازم بود مادرت هم بداند کودک درونی دارد که باید قبل هر کس او را نوازش کند شاید لازم بود مادرت کمی به عقبتر برگردد و گذشته اش را که پشتوانه ی افکار امروزش است مرور و اصلاح کند تا با تجربه ها و افکار روشن تری به استقبال فرداها برود.
اگر چه بداند بهای گزافی برای رسیدن به این روزها پرداخته اگر چه بفهمد خیلی از روزهای خوش کودکی و جوانیش را به کمتری بهایی از او ربودند اگر چه آگاه شود روزگارش بهتر از این بود اگر....
ولی با کمال رضایت خواهم گفت که باکی نیست اگر در سی و دومین سال زندگیت دوباره متولد شوی ... دوباره و اینبار عاشقانه جهان را ببینی ... انسانها و مخلوقات هستی را جور دیگر بنگری ... و خلاصه از بودنت لذت ببری ...
آنوقت ککت نمی گزد اگر دنیا بر وفق مرادت نباشد ...اگر آدمها سلامت را به همان بلندی سلام تو پاسخ ندهند و نگاهشان سرد باشد ... چون اینبار تو هستی که قرار است با نگاهت همه چیز را عوض کنی و جور دیگر ببینی... به قول دوستی زندگی جیره ی مختصریست مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است ، مثل یک حبه ی قند ، زندگی را با عشق نوش جان باید کرد
و البته که این نگاه جدید مادرت به دنیا هیچگاه غفلت از تو عزیز جانش را به دنبال نخواهد داشت که پشتوانهایست برای باور کردن انسانیتت، کودکی کردنت ، عزت و شرافتت و فرداهای بهترت... البته در پناه خدای مهربان...
ضحا 31 ماهه در شب یلدا - مهد کودک
دخترکم بدان یکی از مهمترین گنجهایی که خداوند به آدمی هدیه می کند صبر است نه از آن جهت که صرفا زمانی بگذرد و اوضاع شاید بهتر شود ...نه... از آن جهت که در سایه ی صبوری جوهره ی وجودت رشد می کند بزرگ می شود و بالنده می گردد
صبر خوب است زیرا از زمانیکه پا به این دنیا گذاشتیم قرار شده است جور دیگری از این دنیا برویم نه اینکه فقط جسم مادیمان رشد کند و تنومند شود بلکه امدیم تا روحمان را بپرورانیم
صبر لازمه ی زندگی ماست نه از ان جهت که غصه و غم همدممان شود بلکه در این تنهایی ها به خودشناسی خواهی رسید و خواهی فهمید چقدر می توانیم در این خلقت موثر باشیم
فقط کافیست به این درک برسیم که آمدیم تا شاید برای یک نفر موثر باشیم و یا حتی سنگی را از مقابل یک زمین خورده برداریم و شایدم گلی به دست یک دلشکسته دهیم و سرنوشت زندگیش را متحول کنیم و اینها اصلا چیز کمی نیست...
راستش وقتی زندگیمان را در مقابل کائنات و خلقت می نگرم و به کوچکیمان و گذرا بودنمان می اندیشم میبینم چقدر فرصتها کوتاهست و چقدر برای غصه خوردن زمان اندک ...
پس اینجاست که صبر مانند دارویی تلخ اما شفا بخش می تواند درمان روح خسته شود تا ادامه ی راه میسر گردد تا روح بزرگ شود و مشکلات کوچک و حقیر گردد...
عزیز تر از جان! این سخنان را از زبان مادری می شنوی که در طول سی و دو سال زندگیش زمین خوردن را بارها و بارها چشیده و گاه از دردش ناله ها کرده ولی با کمک نیرویی ازلی و ابدی توانسته دستش را کم کم بر زانو بگیرد و لنگان لنگان هم که شده راهش را ادامه دهد ...
مونسم ! یادت باشد در طوفان حوادث روزگار به تخته پاره های روی آب دلخوش نباشی و برای رهایی سوار بر کشتی نجات شوی ...
عزیزکم ! در مشکلات دل قوی دار که خدای بزرگت همواره با توست....
قربانت ....مادرت
یادم باشد در تلاطم امواج سهمگین زندگی و در هجوم افکاری که بی محابا روحم را آزرده می کند نگاه به چهره ی معصوم تو و نوشیدن شکرهای سخنت مرهمی می شود بر جان خسته ام
یادم باشد تو همان معجزه و نشانه ی خدای منی ................ کودکم
دوستت دارم آرام جانم
| Design By : Night Melody |


